از همین آغاز راه پر از نوشتنم، با اینکه چندین بار بر نقشه دیده ام که دشت آزادگان در غرب استان خوزستان جای گرفته است باز گویی می خواهم به جنوبی ترین جای جنوبم سفر کنم، هویزه و بوستان در گوشم زمزمه می کنند، صدای تیربار و توپ؛ عطرشان را حس می کنم، بوی باروت و خون، همه دانسته هایم از این منطقه در جنگ خلاصه می شود، سرشار از شگفتی می شوم وقتی می شنوم بزرگترین ایستگاه پرنده خاورمیانه در مرزی مشترک با عراق در این دیار امتداد می یابد.

اهواز را به سمت سوسنگرد طی می کنیم که چشمم به کاخ شیخ خزعل در شهر حمیدیه می افتد که هم اکنون در تملک سازمان آب و برق است، کاخ کنار رودخانه ای قرار دارد که کرخه کور می نامندش و از انشعابات رودخانه کرخه است. چون مجوز نداریم اجازه دیدن هم نداریم، با دیدن ویرانه های کاخ دلم می گیرد:

هان ای دل عبرت بین

از دیده نظر کن هان[1]

همراهم می گوید کرخه کور همان نهر تیری ست که از زمان اردشیر به جای مانده است،

 در امتداد راه به زمین های سراسر سبز کشاورزی می رسیم، بهار دلارایی می کند با تمام شکوهش و مردمان در برابرش تاب مقاومت ندارند، تکاپو و شور زندگی چون نسیم، سبک بر زمین ها جاری ست،

 

 

یاد تیستو[2] می افتم در کتاب تیستوی سبز  انگشتی که دست به هر چه می زد گل و گیاه می رویید و وقتی از سبیلو پرسید که چرا مخالف جنگ است، گفت برای اینکه یک جنگ کوچک می تواند باغ بزرگی را نابود کند و تیستو معتقد شد که جنگ بزرگترین و بدترین بلای دنیاست چون هرکس عزیزترین چیزش را در جنگ از دست می دهد. با باد می رود حس خشک و برهوتی که از این منطقه داشتم. کنار مزارع گنبدی است که بر ورودی اش نام امامزاده سید محسن مشعشعی حک شده است، می گویند قدمتی 500 ساله دارد،

 زمین های کشاورزی کنار امامزاده جز زمین های درجه یک کشاورزی است که ظاهرا از دارایی های اشرف پهلوی بود که هم اکنون متعلق به مردم است. آنچه در محوطه امامزاده برایم جالب است وجود درختان بومی ست که سراسر پارچه های سبز بر آن بسته اند تا مراد جویند.

 صحنه هایی از فیلم آواتار[3] برایم مجسم می شود، آنجا که بومیان بندی از وجودشان را به بندی از درخت گره می زدند تا در هستی اش جاری شوند و هستی عطایشان شود. 

   از کی از یاد برده ایم هم ریشگی هامان را با درختان که این چنین تاوان پس می دهیم ؟!،

امامزاده را به شوق دیدن سراب ترک می گویم، تا کنون بی واسطه سراب ندیده ام، حسی ناشناخته فرا می خواندم. از جاده قدیم حمیدیه به سمت سوسنگرد به سوی منطقه جلیعه راه می افتیم، جایی که صحرا و سراب بهم پیوسته است. در مسیر کنار تپه های اله اکبر زمینی شیب دار و گودال مانند وجو دارد که با بارندگی آبگیر می شود و حاکی از قصه هاست . مردم محلی می گویند در زمان قدیم دو پادشاه در دو سوی آبگیر حکومت می کردند که دائم در نزاع بودند و آثارشان همچنان پابرجاست ....،

ما مردم پر از قصه ایم، نمی دانم زندگیمان را قصه می کنیم یا قصه هامان را زندگی، به جاده پادگان قدس که می رسیم صدای پرنده و تیر در هم می آمیزد و صدای رقص نرم پای باد به روی ماسه ها،

 پلک هایم ناخوداگاه به هم می آیند، که گفته بود طبیعت خوش آواترین موسیقی ست؟!، چشم که می گشایم مسحورم می کند، پندار آب و عطش حق دارد بتازد در تمام زندگیمان، بی رحمانه زیباست سراب پیش رویم، حس آب تنی کردن را به جانت می اندازد میان ماسه ها و گون هایی که در برت گرفته اند.

تشنه می شوم.

دنیا چو سراب لیکن چه سراب

نی بر سر آب بلکه بر روی سراب[4]

بر می گردیم تا روانه هور شویم: مقصد سفرمان، اشتیاق گاه چنان پایش را از گلیمش درازتر می کند که کم می آوری در برابرش، در مسیر از هور می گوییم، ازجنگ، از داک های مرزی، از فعالیت های شرکت نفت، از شکارچیان غیر مجاز و از همه چیزهایی که دست در دست هم نهادند تا چهره بکر هور را دیگر کنند.

 

هورالعظیم تالابی بزرگ و دائمی ست که بین دو کشور ایران و عراق قرار گرفته است، مساحت کل این تالاب 102000 هکتار می باشد که 32000 هکتار آن در ایران و 70000 هکتار آن در کشور عراق می باشد. عمق هور به هنگام طغیان به حدود 8 متر می رسد.

 تا سال 1992 تالاب هورالعظیم از رودخانه های کرخه در ایران و دجله در عراق تغذیه می گردید ولی در سالهای اخیر عمدتا از رودخانه کرخه تغذیه می گردد. هورالعظیم به لحاظ زیستی بسیار متنوع است، انواع پرندگان و ماهی ها را در این منطقه می توان مشاهده نمود. روینده اصلی هور، نی است که زندگی هورنشینان به آن وابسته است.

 بوریا بافی از صنایع رایج در منطقه است.

 

 نی را از هور آورده، وقتی خشک شد پوستش را با وسیله ای به نام نی کن جدا نموده و نی ها را  بهم می بافند که معمولا به عنوان زیر انداز، استفاده در موضیف ها یا محل نگهداری دام ها و حتی گاه در خانه ها استفاده می کنند.

 از شاخصه های هور گاومیش است که دام رایج در منطقه است.

 

از دیگر راههای امرار معاش مردم به جز صید ماهی شکار پرندگان است که 6 ماهه اول سال ممنوع و از مهرماه تا اسفند ماه هر سال آزاد است، با این وجود در این فصل نیز دیدن صیاد پرندگان قلبت  را می فشرد

 

دو سوی جاده نیزار است و شگفتی های بر زبان نیامده[5]، فقط آبی آسمان و هور و سبزی نی هاست که می بینی و پرنده ای که نگاهت را پرواز می دهد.

پانصد متر مانده به صفر مرزی دیگر نمی شود رفت، می گویند بکر یهای آن سو بیشتر است، زمانی را رویا پردازی می کنم که مردمان دو سوی هور بی هیچ دغدغه ای لبخند زنان به هم می رسند و می گویند خوش آمدی به بکری های سرزمینم، با خود فکر می کنم در این مرز مشترک زمینی چقدر مرزهای مشترک فرهنگی داریم، گردشگری نوید صلح و دوستی ست، می تواند انگشت های سبزکننده ما باشد بر تمام جدایی ها و افتراق ها، با دلی نیمه بر می گردم،

 به هورنشینان رفیع می رسیم، رفیع بزرگترین و نزدیکترین مجموعه مسکونی به هور است که از فضاهای نی ساخت بیشتر جهت نگهداری از دام ها و محصولاتش استفاده می نمایند.

نمی شود به این دیار آمد و فراموش کرد زخم هایی را که بر پیکرش مانده، نمی شود به این دیار آمد و فریاد خانه ویران شدگان را نشنید، نمی توان در این دیار معصومیت آخرین نگاه را از یاد برد، به سمت دهلاویه می رویم، خالی شده ام، یادمان دهلاویه کمی آنسوتر از محل شهادت دکتر چمران به یادش بنا گشته است،

 آثار باقی مانده از جنگ فضای بیرونی محوطه یادمان را فرا گرفته است، تانک، ضدهوایی، نفربر و...،

 همه آنچه با واسطه از جنگ در ذهن دارم عینیت می یابد، فرو می روم، غرق می شوم که با آوایی باز به خود می آیم. از بالای یادمان، خرمن طلایی زیر پایم، صدای دام ها و هی هی بومیان می گوید زندگی راه خود را می پوید بی لحظه ای انتظار،

 یاد صحنه اولین بمبی می افتم که از کانال تلویزیونی دیدم و بر سر عراق افتاد، بهار در پوستش نمی گنجید مثل همین تصویری که پیش رو دارم که همه چیز به یکباره خاکستری شد. نمیدانم در این هماغوشی ناتمام روشنایی و تاریکی، چه قرار است متولد گردد ؟!

دهلاویه را به سمت ام الدبس پشت سر می گذاریم، در پایان سفریم، حریصانه این جرعه های آخری را می نوشم.

 ام الدبس با 1400 هکتار مساحت صحرایی کم نظیر است، از صحرا فقط شن و ماسه را در ذهن داشتم، زیبایی سرسختانه گیاهانش والس بزرگ هستی ست،

جنگلی پا گرفته میان ماسه ها، چه رامست این صحرا، خشونتی در میان نیست چنان که برایمان داستان سرایی کردند،

 نمی توانم باور کنم گاه خداحافظی خورشید که برسد برق چشم گرگان سلام گوید.

برهنه پا به صحرا می نهم تا گم شوم در این دیار بی دریغ....

 

 

آذردخت نوذری

اردیبهشت 1389

 


[1] -قصیده خاقانی در وصف ِ ویرانه های کاخ ِ تیسفون    

[2] - تیستو، شخصیت ِ کتاب ِ تیستوی ِ سبز انگشتی اثر موریس دروئون با ترجمه لیلی گلستان از نشر ماهی است، بچه فرشته صفتی که انگشتهای سبز کننده دارد و دست به هر چه می زند گل و سبزه از آن می روید.

[3] -آواتار، پرفروش ترین فیلم سال 2009 با نویسندگی و کارگردانی ِجیمز کامرون است.

[4] -متاسفانه شاعر شعر را از یاد برده ام.

[5] - بر گرفته از شعرِ "سکوت سر شار از ناگفته هاست"، اثر مارگوت بیکل، ترجمه احمد شاملو.


دریافت  نسخه پی دی اف ِ  سفر به دیار کهن (4): هورالعظیم - ام الدبس(دشت آزادگان -هویزه)خوزستان

 


نوشته های وابسته:

سفر به ديار كهن(1) آبشار شوي – غار ماهي كور

سفر به ديار كهن(2): روستاي پامنار (شهيون- دزفول)

سفر به دیار کهن (3) - قلعه سروستان - باغملک - خوزستان



ارسال توسط

لطفا ايميل خود را وارد نماييد

Delivered by FeedBurner

شارژ ايرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفريح و سرگرمي

دانلود